محمد تقي جعفري
5
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
چند مقدمه را ياد آور مىشويم : مقدمهء يكم - حقيقت عرفان درست است كه اين كلمه با نظر به مادهء لغوى آن معناى شناسايى و معرفت را نشان مىدهد ، اما در اصطلاح مخصوص مكتبى ، عرفان معنايى دارد كه مركب از معرفت و گرايش مىباشد . شناسايى خالص اگر چه در عالىترين سطح بوده باشد معناى عرفان اصطلاحى را نمىرساند ، چنان كه عمل و گرايش بدون شناسايى و معرفت عرفان ناميده نمىشود . با نظر به تمام موارد استعمالات عرفان كه گرايش به عالىترين مقام انسانى است و با نظر به اين كه مقامى عالىتر از انسان وجود دارد كه شناسايى و گرايش به آن موجب حصول عرفان مىگردد ، اين كلمه را با هيچ يك از مشتقاتش جز مشتق « معروف » نمىتوان به خدا نسبت داد ، نمىتوان گفت : خدا معرفت دارد ، خدا عارف است ، خدا معرفت پيدا كرده است . با اين كه در مادهء معرفت سابقهء جهل وجود دارد ، يعنى غالباً اين مفهوم در مواردى استعمال مىشود كه شخص متصف به آن قبلًا جاهل بوده است و اين حالت در بارهء خدا امكان ناپذير است . گفتيم كه حقيقت عرفان مركب از دو چيز است : شناسايى و عمل و گرايش . و به اين معنى كسى پيدا نمىشود كه منكر صحت و لزوم تحصيل عرفان بوده باشد ، مگر اين كه منكر « من ايده آل » باشد . مقدمه دوم - دو مسير متضاد در مفهوم كلمه عرفان در قاموس زندگى بشرى حقايق زيادى وجود دارد كه داراى دو قيافهء زشت و زيبا و شايسته و ناشايست پيدا كرده است . مثلًا حقيقت آزادى كه عالىترين آرمان بشرى است ، قيافهء بسيار ناشايست دارد كه در آزادى نامحدود غرايز حيوانى ما نمودار مىگردد يا به طور كلى در اشباع « مىخواهم » انسان جلوه مىكند ، يعنى انسان مىگويد : آزادى